احمد بن محمد ميبدى
480
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
تا در زير زمين چه بينى ؟ يوسف مورچهاى را ديد كه چيزى در دهان دارد و مىخورد ، ندا آمد اى يوسف ، من از روزى اين مورچه در زير زمين غافل نيستم ! تو ترسيدى كه من تو را فراموش كنم كه به غلام عزيز مصر متوسّل شدى ! آيا من تو را نزد پدر ، عزيز و ارجمند نساختم ؟ آيا كاروان براى نجات تو نفرستادم كه تو را از چاه درآوردند ؟ پس چگونه مرا فراموش كردى و از ديگرى يارى خواستى ؟ يوسف دست به دعا برداشت و گفت : خداوندا ، اين لغزش مرا به فضل خود ببخش و از گناهم درگذر . در خبر است كه جبرئيل در زندان نزد يوسف رفت ، يوسف او را بشناخت و گفت : تو را در ميان خطاكاران چون بينم ؟ جبرئيل گفت : خداوند مىفرمايد از من شرم نكردى كه آدميان شفيع قرار دادى ! من زندان تو را چند سال خواهم افزود يوسف گفت : آيا از افزودن زندان خداوند از من راضى است ؟ گفت : بلى ، گفت : پس من از درازى زندان باك ندارم . زليخا و يوسف زندانى : گفتهاند چون زليخا يوسف را به زندان فرستاد ، بر كردهء خود پشيمان شد و خستهدل و بيمار تن گشت ، هر ساعت نفس سرد مىزد و اشك گرم مىباريد و با دلى پردرد و جانى پرحسرت پيوسته به فراق آن بهار شكفته و ماه دو هفته همىزاريد و نوحه همىكرد و حالش چنين بود كه : گفتا كه مرو به غربت و مىباريد * از نرگس تر ، به لاله بر ، مرواريد طاقتش برسيد و صبرش برميد ، زندان جنب سراى او بود ، برخاست به بام زندان آمد ، با دلى آشفته و جگرى سوخته ، زندانبان را گفت : سوزم به غايت رسيد ، چكنم ؟ خواهم كه آواز يوسف بشنوم و اين دل خسته را مرهمى برنهم ، آرى ، شغل دوستى و عشق ، شغلى است سخت و زخمى است بىمحابا ، آتشى بىدود و زيانى بىسود ! مستوران را مشهور و مقبولان را مهجور كند ! عزيزان را خوار و پادشاهان را اسير و بىمقدار گرداند و سلامتيان را ملامتى كند . چنان كه گويد : از هجر تو چيست ، جز ملامت ما را * كرد است در اين شهر علامت ما را با هجر تو ، كى بود سلامت ما را * بنمود فراق تو ، قيامت ما را اى زندانبان تدبير چيست كه صداى يوسف بشنوم ؟ گفت : آسان است ! تو بفرماى تا من او را زخم كنم و من اين كار را چنان بسازم كه رنجى به دو نرسد ! و تو آواز و نالهء او بشنوى ! زليخا فرمان داد و زندانبان رفت و يوسف را گفت مرا فرمودهاند كه تو را زخم كنم ولى مرا دل ندهد كه چنين كنم ، پس من تازيانه به زمين زنم و تو ناله همىكن ! زندانبان چنان كرد و يوسف ناله همى سر داد ، زليخا با دو چشم گريان و دل بريان ، بر بام زندان آه همىكشيد و به زبان حال مىگفت : آن شب كه من از فراق تو خون گريم * بارى به نظاره آى تا چون گريم . هر لحظه هزار قطره افزون گريم * هر قطره به نوحهاى دگرگون گريم . [ آيات 52 - 43 ] ( تفسير لفظى ) 43 - وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ . پادشاه مصر گفت : من هفت گاو فربه را خواب ديدم كه هفت گاو لاغر آنها را مىخورند ( و نيز خواب ديدم ) هفت خوشهء سبز و هفت خوشهء خشك از گوشهء تخت من برآمدى و خوشههاى خشك به خوشههاى سبز پيچيده و آنها را خشك كردند ، اكنون اى گروه ويژهء من ، خواب مرا فتوى دهيد و پاسخ گوئيد ، اگر چنان است كه شماها خواب شناسيد و آن را تعبير مىكنيد . 44 - قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ . گفتند : اين خوابها نادرست و درهم و برهم است و ما به تفسير و تعبير اينگونه خوابها دانا نيستيم .